جـــــــــــــرس
فادخــلو ها بســلام آمنیــن

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم...

چند صباحی است که قلم در دست های بسته ی من حس نوشتن ندارد،دست و دل یاری نمی کند،اشکهایم جاری می شوند،احساس غمزدگی میکنم،اما نه غم شکست،غم شرم است،غم استجابت نشدن است و از همه بالاتر ترس از راه غیر خدا رفتن است.

خداوندا میترسم،می لرزم،وحشت دارم،گریانم،غصه دارم،غفلت زده ام،وامانده ام،ناتوانم،فریادم رسا نیست،عبادتم از روی خلوص نیست،وای خدای بزرگ،نکند که دل به دنیا بسته ام و خودم غافلم،عشق به این معشوق عصیان زده مرا از عشق به لقایت بازداشت.

می ترسم،زیرا ترس از فشار قبردارم،می لرزم از لحظه ی حساب،روز مقدس موعودت...

وحشت از آن دارم که نکند نامه ی اعمالم سیاه باشد...

گریانم از فراق روی آل محمد(ص)...

غصه از آن دارم که مادرم زهرا(س)شفاعتم را نکند،بگوید:نوکریش برای حسینم از باد ریا بود،فاطمی تبار نبود،همه اش دم میزد خادم هستم اما کنیزی نمیکرد،قلبش غبار آلود است از کینه و نفاق...

خداوندا اینک منم:در راه مانده،پرو بال شکسته ای که درخود توان پرواز نمیبیند،بی پناهی که امانی نمیابد مگر اینکه دستی از غیب براری و این دست های فروافتاده را به یاری بگیری...

باز هم مثل همیشه درد دل به درگاه تو دارم که شاید با التجاء و تضرع اجابتم کنی،نا امید از رحمتت نیستم اما خسته ام،خسته...

باز هم قلمم زبان باز کردو از دلتنگیها و درددل هایم گفت...

تورا به جان مادرمان دعایم کنید...

یا زهراس

[ شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۶ ] [ ۲۱:۱۳ بعد از ظهر ] [ خادم الزهرا سلام الله علیها ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام علیکم...

دیشب از پدرم خواستم یه خاطر از خودشون پیرامون انقلاب بگن...

شروع کردن به تعریف،گفتن:

محرم ۵۷مثل محرم الان داخل زمستان و پاییز بود و من هم تهران سرکار میرفتم و۱۸سالم بود،دسته ی عزاداری اباعبدلله از پایین شهر تهران راه افتاد به سمت بالا،دسته ای باشکوه و پر از جمعیت که شعارهای انقلابی هم میدادن،دسته که رسید در خونه ما چون قبلش سرکار بودمو فوق العاده خسته رفتم خونه استراحت کنم داخل خونه که اومدم دیدم صدای انفجار توپ میاد،بعد از یک ساعت که از منزل رفتیم بیرون دیدم آثاری از مردم نیست و همه پخش شدن،کفش ها و تکه لباس ها داخل جوب ها افتاده بود و آتش نشانی اومده بود خون های مردم که روی زمین ریخته رو بشوره...

حدودا۴تا خاطره برام گفتن از اینکه مجسمه ی شاه رو انداختن و . . .

از شهید داده ها میگفتن،دیگه بغض گلمو گرفت نتونستم بشینم،اومدم داخل اتاقم یاد برنامه ی ۳شب پیش جشنواره ی فجر افتادم که از شبکه ی نمایش نشون داد،آقای راد رفتن پشت میکرفن و گفتن میخوام از بزرگان بازیگری به جرات یاد کنم و اسم فردین و وثوق رو آوردن که ضد انقلابی های درجه یک بودند و از اون طرف حامد بهداد داد زد بزن به افتخارش و همه شروع کردن به کف و سوت زدن.

از آقای فرزاد حسنی که بنده بشخصه قبولش داشتم انتظارم میرفت تیکه ای چیزی بندازه به اینا ولی مثل بوق یه گوشه ایستادو سکوت کرد...

خیلی دلم سوخت،برای من که بازیگرا یک هزارمم ارزش نداشتند از ازل،هرجاییم یکیشونو دیدم کاری باهاش نداشتم و مثل این دخترا نرفتم بهشون دخیل ببندم که یه امضا بدن البته شخصیتم نمیذاشت ارزشم نمیذاشت  اما آیا واقعا بازیگران ناراحت هستن که دارن توی جمهوری اسلامی ایران نفس میکشن از انقلاب ناراحتن؟؟؟وقتی از انقلاب ناراحت باشن یعنی از رهبری هم بیزار هستن دیگه...دلم میسوزه اشکم درمیاد وقتی اینارو میبینم اخه نامردا شما حقوق بگیر همین نظام هستین،احساس نمیکنین مدیون شهدای انقلاب هستین؟؟؟

سرسجاده ام با بغض و کینه برای نابودی دشمنان اسلام و دشمنان نظام جمهوری اسلامی ایران دعا میکنم...

عرضم تمام...

التماس دعای فرج...

یا زهراس...

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۴ ] [ ۱۰:۳۴ قبل از ظهر ] [ خادم الزهرا سلام الله علیها ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

دیشب با دوست عزیزم رفته بودم یکی از مساجد بنام اصفهان حالا کدوم مسجد بماند....

نشسته بودیم داخل صف که یه خانم با دختر بچه ی حدودا۳ساله اومد و کنار بنده نشست،این دختر خانم ۳ساله یه چادر مشکی بسیار زیبا سرش بود...

نماز مغرب رو که خوندیم این بچه هی گریه میکرد به مامانش میگفت آب میخوام،نماز که تمام شد مامانش بهش گفت آب نیست عزیزم و از انتهای صف یه شکلات براش رسید،سرش به شکلات گرم بود تا اینکه نماز عشاء شروع شد دیگه برای نماز عشاء این دختر کوچولوی ناز مسجدو گذاشت روی سرش،گریه...جیغ...مـــــــــــــامـــــــــــــــان دوباره گریه...جیغ...مــــــــــامــــــــــــان.

نماز که تمام شد مامانش بغلش کردو گفت چیه دخترم ،گریه نکن، چی میخوای عزیزم؟؟؟!!!در این حین دیگه دختر بچه آروم شده بود که یهو یه خانمی از یه صف عقبتر اومدو به دختر بچه گفت:چرا اینقدر تو نماز جیغ وداد کردی حالا گوشاتو میبرم میذارم کف دستت....بچه ی از نو شروع کرد...گریه....جیغ...مــــــــــامــــــــــان.... و همون موقع چادرو از سرش درآورد و پرت کرد اونطرف....

یه بار دیگه ام داخل مسجد محل خودمون یه دختر بچه اومد با مامانش نماز بخونه تقریبا۷ساله بود،صف اول ایستاد بعد داخل نماز با خودش صحبت میکرد وقتی نماز تمام شد یکی از حاج خانمای محله بهش گفت دیگه نمیای مسجداااا...اگه اومدی وای بحالت....یعنی این بچه با یه بغضی داشت این حاج خانم رو نگاه میکرد...صداش زدم نشست کنارم و دیگه باهاش صحبت کردمو تشویقش کردمو کلا باهام دوست شد و بهش گفتم از فردا شبم بیاد مسجد کنار خودم بشینه....خداروشکر بچه زده نشد و هنوزم میاد مسجد...

خودمم یه همچین اتفاقی وقتی ۸سالم بود برام افتاد  سجادمو صف اول پهن کردم که یهو یه پیر زن اومد پیشم و با دعووا گقت:اینجا نشین،اینجا جای حاخانوم خاوره(توی مسجد بهش میگفتن حج خاور)یعنی من تا ۱۲سال نرفتم اون مسجد....

کلا کار بعضیا شده دافعه...نباید اینطوری باشه...اینا توی ذهن بچه میمونه از اون طرف تشویق کردنم داخل ذهنشون میمونه....

شما برادری که میری مسجد برای نماز اگه میبینین یه پسر بچه کنار باباش ایستاده داره نماز میخونه هرچند اشتباه میخونه یا اذان میگه یا مکبر شده همون لبخند شما بهش و دست محبت کشیدن روی سرش باعث میشه تشویق بشه...

شما خواهری که میری مسجد برای نماز اگه میبینین یه دختر بچه اومده و یه چادر رنگی یا مشکی سرشه باهاش صحبت کنین...تشویقش کنین....اینا نسل آینده ی ماهستن...اگر بامسجد انس پیدا نکن با جایی انس پیدا میکنن که نباید انس پیدا کنن...گرفتین مطلبو؟؟؟؟؟

التماس دعای فرج...

شهادت نصیبتون....

یا زهراس

 

[ شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۵ ] [ ۸:۲۱ قبل از ظهر ] [ خادم الزهرا سلام الله علیها ] [ ]

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۱ ] [ ۱۰:۴۱ قبل از ظهر ] [ خادم الزهرا سلام الله علیها ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

برادر سربازم که معرف حضورتون هستن؟؟؟؟!!!

اینجا براتون گفتم...

خب ایشون بعد از ۴ماه آموزشی در ۰۱تهران به اصفهان منتقل شدن و در بهترین بخش و راحت ترین بخش مشغول خدمت هستن....

بعضی مواقع ازش میپرسم....داداشی دولت داره به تو خدمت میکنه یا تو به دولت!!!!!

ایشون مسئول عقیدتی سیاسی شدن و آزمون میگیرن از سرباز های تازه وارد...

تعریف میکرد یه سری سرباز آوردن پادگانشون و ایشون میخواسته ازشون آزمون نماز بگیره....

میگفت شروع کردم،

 اولین نفر گفتم نمازتو بخون....

پسره گفته نماز چیه؟؟؟من بلد نیستم!!!!پدرم چوپان بوده و ماهم همه اش دنبال گله ،نماز بلد نیستیم...

دومین نفر گفتم نماز تو بخون...

پسره گفته آقا من بلد نیستم توروخدا قبولم کن برم...برادرم گفته چرا؟؟؟آقا پسره جواب داده خب حالشو نداشتم یاد بگیرم و بخونم....

یعنی داداشم قسم میخوره نصف بیشترشون بلد نبودن نماز بخونن...اصلا نمیدونستن نماز چی هست...

یا اینکه یکی از استادامون تعریف میکردن رفتن یکی از روستاها "معمم رفته بودن"بعد همشون گفتن خمینی اومده...یا اینکه میگفتن تابستان رفته بودن روستایی دیگر ماه رمضان بود و روستاییان براشون شربت آوردن...اصلا نمیدونستن چیزی به نام ماه مبارک رمضان وجود داره...

وقتی اینارو میشنوم تازه میفهمم چقدر ما کم کار هستیم و اصلا تبلیغ دین نمیکنیم و چه جایگاه والایی داره اردوی جهادی که من خودم اصلا بهش ارزش نمیدم که برم و فعالیت داشته باشم...

اما پیگیرشم که حتما شرکت کنم...

ان شاءالله بیاد روزی که تک تک ماها وظیفه مون رو بدونیم و بشناسیم و بهش عمل کنیم...

التماس دعای فرج...

شهادت نصیبتان...

یا زهراس...


پینوشت:عکسی رو که گذاشتم با ربط یا بی ربط  دوست داشتم که گذاشتم....

 

 

 

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۹ ] [ ۱۴:۴۰ بعد از ظهر ] [ خادم الزهرا سلام الله علیها ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

آخه چرا؟؟؟

چرا باید بزارم برای شب امتحان؟؟؟اونم درس به این سختی که دارای ۲کتاب قطور(ریاضی عمومی ۲)

واقعا چرا اونایی که کار فرهنگی میکنن توی درساشون قوی نیستن البته مطلقا نمیگم ولی اکثرا همینطور هستن...بچه های مذهبی درسشون نباید بد باشه...بهترین نمره و رتبه باید ازان اوونا باشه....

شما یه مقدار بنده رو نصیحت کنین....

اما دیگه واقعا از ترم بعد میخونم از همون اول ترم...

اینطوری پیش برم تا ۱۰سال دیگه ام لیسانس نمیگیرم...

اما خب خداییش این استادا نامردی میکنن واقعا انگاری ارث باباشونو میخوان بدن فکر میکنن حالا قدرت دستشونه یه۶نمره به دانشجو زورشون میاد بدن...تازه اونم دانشگاه ما...دوستم داره دولتی میخونه یه جزوه بهش دادن میگن از همون امتحان میاد...اما ما باید واو به واو کتاب رو بخونیم ...

طمع تلخ مشروطی رو برای .... بار نمیخوام بچشم

خدایا کمکم کن


برای خواننده های خاموش نوشتم:سلام علیکم....سلام مخصوص شما بود که خاموش میاین وبلاگم و دارین پستهارو زیرورو میکنین....خوشحال میشم نظراتتونم بدونم....فقط نوشتم که فهمیدم آهسته میاین آهسته میرین دوباره آهسته میاین....یا زهراس

 

 

 

 

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۷ ] [ ۲۰:۳۹ بعد از ظهر ] [ خادم الزهرا سلام الله علیها ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم...

 

سلام علیکم

بیرون بودم دیدم یه دختر خانم یه تبلت گرفته دستش داره باهاش صحبت میکنه...باخودم گفتم ای کاش قبل اینکه چیزی میومد داخل ایران فرهنگ استفادشو یاد میگرفتیم...یا اینکه یه دختر خانمی داخل کلاسمون تازه تبلت خریده بود بلد نبود باهاش کار کنه هی وسط کلاس زنگ میخورد اینم دست و پاشو گم میکرد نمیدونست چیکار کنه خلاصه دختراوپسرا براش دست گرفته بودن هی بهش تیکه می انداختن...

آخه خواهر من...مگه مجبوری یه کتاب جغرافیا به این هواااااااااااااااااا بگیری دستت که توی خیابون  و کلاس مضحکه ی عام و خاص بشی....

آخه اینا نشانه ی کلاسه یا نشانه ی بی کلاسی؟؟؟؟

تا تبلت هاو گوشی های لمسی اومده و بازی های جدید مخصوصا بازی پو ،دور هم نشینیاو گپ و گفتای دوستانه خیلی خیلی کم رنگ شده...حتی بین بچه های مذهبی ...دهه ی اول محرم که هیئت داشتیم یکی از خادما منو صدا زد گفت بیاین اینجا یه چیزی ببینید...رفتم...دیدم یه خانم تقریبا۷۰ساله داره با تبلتش بازی میکنه...خشکم زده بودااااا....

یاد اون روزا بخیر که تو کل طایفه ی ما یک گوشی موبایل بود اونم از این نوکیا پکیده ها ولی صمیمیت  ودوستی بالاترین حد خودش رو داشت...یادش بخیر...


پینوشت:بعد از مدتها اصفهان رنگ سفیدی به خودش دید....برفی میاد بسیار زیبــــــــا...

پینوشت:التماس دعا داریم...

 

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۶ ] [ ۱۵:۲۲ بعد از ظهر ] [ خادم الزهرا سلام الله علیها ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

سلام علیکم

۲ماه گذشت...با وقایع تلخ و شیرینش...شیرین وقتی بود که شده بودیم نوکر آقا...هرچند اخلاصی درونش نبود...اما عالمی داشتیم...تلخ وقتی بود که شب سوم خادمیم کفشهای نو و دوست داشتنیم را بردند که بردند...مبارکت باشد آقا یا خانم دزد...اما کاش میدانستم چرا دزدیدی وکاش الان میدیدم عاقبتت چه شده زیرا وارد دستگاه امام حسین شدن و گناه کردن عاقبت خوبی ندارد برای هدایتت و هدایتم دعا میکنم...حلالت کردم.

۲ماه گذشت...با اشک و ناله و آه گذشت...برایم بسیار سخت بود دیدن کربلایی شدن نوکرا و جاماندن  این نوکر حقیر...اما خدا خیر افزان بدهد برو بچه های صدا و سیما که از کنار تلویزیون دلهایمان را روانه میکردن...

۲ماه گذشت...باشب های روضه مسجد محلمان و چایی روضه امام حسین...گفتم چایی روضه امام حسین یاد خاطره ای افتادم...شبی که یک سینی چایی به وزن حدودا۳۰کیلو از دستم رها شد و همان موقع سخنران گفت خانمها کمتر صحبت کنین ویکی از خانمها با همان لهجه ی زیبای اصفهانی فرمود:"حجاآقا یه سینی چایی وارونه شده دارن جمش میکنن"و حاجاآقا ازپشت بلندگو طوری که تمام محل میشنیدند فرمود:"چایی ریخته شده را چطور جمع میکنن"و خلاصه من که اعتمادم به سقف بود به زیر زمین رفت...تصمیم گرفتم تایک ماه به مسجد نروم اما مادرم مادری کردن و مرا به زور فردا شبش بردند...ومن که برای خودم این موضوع را خیلی بزرگ کرده بودم فهمیدم اصلا بزرگ نبوده و همه مثل شبهای قبل عادی رفتار میکردن...البته شخصیتم  داخل مسجد معرف حضور همه بود...التماس ریا دارم از خودم...اما از خدا ممنونم چون من عرضه ی اینکه غرورم را بشکنم نداشتم اما خدا شکست و راضیم...

۲ماه گذشت...از خودم میپرسم چه بدست آوردی در این ۲ماه...روبه انسانیتت حرکت کردی یا حیوانیتت...دغدغه ای برایم شده در مسیر انسان کامل بودن حرکت کردن...ای کاش بتوانم...

 دعا میکنم حسینی بمانم و حسینی بمیرم...این را خوب میدانم که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...از خدا میخواهم بصیرتی بهم عنایت کند که تشخیص دهم سپاه حق و باطل را...

 

 

راستی حضرت علی علیهم السلام شروع به ساختن بیت الاحزان کردند....

راستی امام مجتبی و مادرشان به کجا میرفتن که از کوچه ای باریک عبور میکردند...

راستی دست های علی را که بستند زهرا سلام الله را چه کردند،حضرت زینب کجا بود....

راستی هیزم ها را که جمع میکردند چه کردند....

رزق اشک فاطمیه تان را بگیرید...

التماس دعای فرج...

شهادت نصیبتان...

یا زهراس...

 

نمی توانم باور کنم، خدا! دارد

تمام می شود امشب محرم و صفرم


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۱ ] [ ۷:۵۷ قبل از ظهر ] [ خادم الزهرا سلام الله علیها ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کاروان ها یک به یک رفتند سوی کربلا
دیدی آخر ماند بر دل آروزی کربلا
همچو بیداران بیدل در میان خاک و خون
کی شود جانم بگیرد رنگ و بوی کربلا
حاضرم بود و نبودم را بگیری در عوض
یک دو جرعه می بنوشم از سبوی کربلا
باز من شب های جمعه قبله را گم میکنم
باز میخوانم نمازم را به سوی کربلا
هم صفا و هم منا در آرزوی تربتش
کعبه گیرد آبرو از آبروی کربلا

 

التماس دعا

[ شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۳ ] [ ۱۴:۵۳ بعد از ظهر ] [ خادم الزهرا سلام الله علیها ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

 

 

این روزها چه خبر است نمیدانم....

این چه غوغایی است در دلم نمیدانم....

بی تابی میکنم،نمیدانم.....

دلخوشیَم شده خواب هایم....شبی خواب میبینم دم باب الجواد حرم یار ایستاده ام و اذن میگیرم....شبی دیگر خواب میبینم بالای تل زینبیه،سرزمین نینوا ایستاده ام ،حرم ارباب را نظاره میکنم.....

تعبیر خواب هایم را نمیدانم.....اما این را خوب میدانم که دلتنگم،دلتنگ حرم یار و اربابم....

تعقیبات نمازم بعد از ذکر تسبیحات مادرشان شده سه مرتبه زمزمه ی کـربلا کــربلا کربـــلا و ادامه میدهم این چنین:

این دل تنگم عقده ها دارد......

وادامه میدهم اشک و اشک و اشک.....

اربابم نمیشود این گدای مادرت را زائر خود کنی؟؟؟؟!!!!

هـــــــــــــی.....

کی میشود پیاده بیایم به سویت یابن فاطمه(س)؟؟؟!!!!

وقتی رسیدم بگویم:

پای پیاده آمده ام از سر جنون....

نطلبیدند این بنده ی روسیاه را غریب الغربا طلبیده اند خواهرشان.....

همه جای قم ،شهر عمه ی سادات، برای من حرم است،احساس آرامشی میکنم عجیب و جمکرانش که دل میبرد عجیب....

گویند هرکه زیارت خواهرشان رود ثواب زیارت مادرشان را کسب کرده است....

دلتنگیهایم را به زبان قلمم گفتم،انتظار دعا میرود از شمـــا خوبـــــــان.....

یا زهراسلام الله علیها

 

 

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۸ ] [ ۱۰:۵۰ قبل از ظهر ] [ خادم الزهرا سلام الله علیها ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
مقرفرماندهی

وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَاناً نَّصِيراً
بگو: «پروردگارا! مرا (در هر كار،) با صداقت وارد كن، و با صداقت خارج ساز! و از سوى خود، حجتى يارى كننده برايم قرار ده!»

خدا کند که رضایم فقط رضای تو باشد
هوای نفس نباشد همه هوای تو باشد

خداکند که گزارت فِتد به منظر چشمم
که سجده گاه نمازم به جای پای تو باشد . . .

اللهم عجل لولیک الفرج
عاشقان شهادت
لینک های مفید





لینک های مفید





تفرجگاه

اوقات شرعی Online User